سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

السلام علیک یا امیر المؤمنین

السلام علیک یا امیر المؤمنین
Ameer Al-Momeneen
شکفتن یک گل
لحظه ها لحظه هاى غروب بود و روشنى روز کم کم داشت جاى خودش را به شب مى داد. کعبه خانه خدا و خانه مردم با شکوه ویژه خود و با گیرایى خاص ، مردم را به سوى خود مى خواند. روز جمعه بود و سیزدهم ماه رجب .
گروهى در اطراف کعبه بودند، و در جمع آنان زنى بى تابانه دست در پرده کعبه انداخته بود. اشک بر چهره اش راه مى کشید و با خدایش راز و نیاز مى کرد.
زن حامله بود و از خدا مى خواست که وضع حملش را اسان و کودکش را تندرست بگرداند.
مردم ، اندک اندک مى رفتند. اما از مشتاقان کعبه ، هنوز هم گروهى در طواف بودند. همه ، در خود بودند و با خدایشان راز و نیاز داشتند، که به ناگاه تنى چند از مردم ، فریادى از وحشت و حیرت براورند، و برجاى خود، خشکشان زد!
مگر آنها چه دیده بودند که چنان سراسیمه و وحشتزده به زمین میخکوب شدند؟
آنان از خود مى پرسیدند: آیا به راستى ما بیداریم ، یا اینکه خواب مى بینیم ؟
ولى ، نه ! آنها واقعا بیدار بودند. گروهى از همدیگر مى پرسیدند. تو هم به چشم خودت دیدى ؟!
ماجرا چه بود؟ چند لحظه قبل ، ناگهان دیواره سنگى و سخت کعبه شکافته و از هم باز شده بود، و انگاه زنى به درون کعبه ، پاى گذاشته بود. آیا کسى هم او را مى شناخت ؟ چرا نه ؟ که او پاک زنى بود با شخصیت و قابل احترام . او فاطمه بنت اسد بود. شیر زنى که شیر مردى چون شیر خدا - را به دنیا هدیه داد.
و او کنون میهمان خداوند خویش است ، در خانه او!
به زودى این خبر در شهر پیچید:
زنى حامله ، به هنگام طواف کعبه ، به درون خانه رفته است . دیوار سنگى و عظیم کعبه شکافته شده و خداوند او را به خانه خویش خوانده است ! و به دنبال این پیشامد، گروهى به سوى بنى عبدالدار که ان موقع کلید دار کعبه بودند، دویده و تقاضا کردند که بیایند و در کعبه را بگشایند. بنى عبدالدار از باز کردن در، امتناع ورزید، زیرا که این در، مى بایستى تنها در روز ویژه اى در سال گشوده مى شد. اما مردم ، از اصرار خود دست بر نمى داشتند، تا اینکه سرانجام بنى عبدالدار را قانع کردند که بیایند و در را بگشایند. اما هر چه کوشیدند تا بلکه قفل در را باز کنند، نتوانستند و تلاششان به ثمر نرسید!
و مردم که براى دیدن این رویداد، اجتماع کرده بودند، ناباور و حیرت زده چشم به در دوختند، تا مگر از درون خانه خبرى شود...
سه روز گذشت و باز گروه زیادى که آنجا بودند به چشم خویش دیدند که همان دیوار، همان خاره سنگ سخت ، آغوش بر گشود، و همان شکاف دیگر باره گشوده گشت و فاطمه قدم به بیرون گذاشت ! اما این بار نه تنها که با نوزادى بر دامن ، هاله اى از نور بر چهره ، و اشکى از شوق بر گونه !
پسر فاطمه دست به دست مى گشت . صداى شادى و هلهله ، و موج غریو خنده و نشاط، در سر تا سر مکه مى پیچید و عطر خوشبوى اشتیاق ، مشام جانها را نوازش مى داد.
فریاد شور گستر، نه از همه دلها که از تمامى ذرات هستى ، بلند بود و نوزاد - این فرزند مبارک هستى - که از همان آغاز، از وجودش نور و روشنى ساطع بود و چشمها را خیره مى کرد، سرانجام دنیا را خیره کرد و تا پآیان آخرین لحظه حیات شکوهمندش ، بر همه وجود، نور و روشنى و بیدارى و زندگى نثار کرد.
ابوطالب ، چهره سرشناس و همیشه یاور پیامبر اکرم (ص ) با شتاب ، خود را به فاطمه رسانید و مادر على نوزاد را به او داد و گفت : او را بگیر.
شنیدم هاتفى گفت : نامش را على بگذارید.
بدینگونه ، امام على علیه السلام این خانه زاد خداى بى فرزند، چشم به جهان گشود و از همان آغاز، نگران سرنوشت جامعه و جامعه ها بود، و در راه اعتلاى کلمه توحید و توحید کلمه گامها بر داشت بس بلند، و تلاشها کرد بس ‍ سازنده و شکوهمند
.